علم مبارزه + دانش هنر رزمی =》 زندگی آرام

پرداختن به علوم دینی، ورزشی ،سیاسی و مذهبی تؤام با بصیرت

علم مبارزه + دانش هنر رزمی =》 زندگی آرام

پرداختن به علوم دینی، ورزشی ،سیاسی و مذهبی تؤام با بصیرت

علم مبارزه + دانش هنر رزمی =》 زندگی آرام

سلام
مبارزه تنها به زد و خورد خیابانی منتهی نمیشود،گاه با به چالش کشیدن افراد وارد عرصه ی مبارزاتی‌ای جدید میشویم!
مبارزه میتواند ورزشی،علمی،سیاسی و حتی فرهنگی باشد.
"روح سالم در جسم سالم است"
منتظر نظر دوستان هستیم.
یا علی.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۳ تیر ۹۷، ۲۲:۱۱ - سیّد محمّد جعاوله
    احسنت
نویسندگان

بین عزت نفس و تکبر فرق است...برای از بین بردن تکبر نباید عزت نفس خدشه دار شود.

علامه تهرانی (رحمه الله علیه) نقل میکنند که :

« یکی از سروران و دوسان حقیر که که فعلا از علمای نجف اشرف هستند جناب آیت الحجت آقای حاج سید محمد رضا خلخالی برای حقیر نقل کردند که  روزی در بازار حُوَیش(اطراف حرم علوی( علیه السلام) در نجف اشرف) میرفتم  ودیدم که جناب حاج شیخ محمد حسین( مرحوم کمپانی) در وسط کوچه خم شده است و پیازها را جمع میکند وپیوسته با خود میخندد.من جلو رفتم و سلام کردم  و کمک کردم که پیازها را جمع نمودیم.انگاه آنها را در گوشه ی قبایش گرفته و روانه ی خانه شد.من عرض کردم: حضرت آیت الله!معلوم است پیازها از گوشه ی قبای شما ریخته است؛ ولی برای من آن خنده ی شما نامفهوم ماند!آن مرحوم فرمود:من وقتی وارد نجف شدم برای تحصیل  در سن جوانی آنقدر مرفه بودم و لباس عالی داشتم و انگشتری و تسبیحی  که روزی در مقابل ضریح حضرت أمیرالمؤمنین(علیه السلام) که مؤدب ایستاده بودم و مشغول زیارت بودمغبند تسبیح من پاره شد وروی زمین حرم ریخت.این تسبیح قیمتی بود تا حدی که هر دانه ی آن یک دینار ارزش داشت و عزت نفس یا خودخواهی من اجازه نداد که خم شوم ودانه ها را جمع کنم و این معنی برایم غیر قابل تحمل بود.فلهذا از تسبیح صرف نظر نمودم.امروز به دکان بقالی رفتم ومقداری پیازخریدم و در گوشه ی قبایم ریختم واطراف ان را گرفتم تا به منزل ببرم.در همین جا که سر چهارراه بود  ودر میان جمعیت مردم قبا از دستم یله(=رها) شد وپیاز ها روی زمین ریختمن خم شدم و پیاره را جمع کردم  ابدا این مسأله برایم مشکلی نبود،بلکه بسیار آسان و قابل تحمل بود.و علت خنده ی من آن بود که در همان وقت من به یاد دوران جوانی  و پاره شدن تسبیح قیمتی  که ارزش هر دانه اش یک دینار بود افتادم که آن روز از آن تسبیح یکصد دیناری گذشتم و برای من جمع آوری آن مشکل بود والله الحمد و له الشکر که امروز جمع آوری پیازهای ریخت هشده از گوشه ی قبایم بر رو ی زمین برای من مشکل نیست وبسیار آسان وقابل تحمل است.فلهذا شاد ومسرور شدم  وخنده ی من بخاطر مسرت نفس من با تداعی آن عمل گذشته بود.»

 

در بعضی کتب نقل کرده اند که :

فلان درویشی  گفت من در سه جا از هر وقت دیگر بیشتر خرسند شدم.

یکی اینکه در یکی از مساجد سخت بیمار بودم( این ها کسی را نداشتند و اغلب مثل سیاح ها بودند) در مسجد خوابیده بودم و از شدت تب و ناراحتی  قدرت حرکت کردن را هم نداشتم.خادم مسجد امد و همه ی افرادی را که در مسجد خوابیده بودند را بیدار کرد. از جمله که با پا زد به من که بلند شوم،ولی من قدرت بلند شدن را نداشتم.بعد از چند بار که اینکار را تکرار کرد و من بلند نشدم آمد پایم را گرفت وکشید و انداخت تو کوچه!آقدر در نظر او من خوار بودم که مرا مثل یک لَش مرده کشید و انداخت آنجا.خیلی خرسند شدم که نسم کوبیده شد.

یک وقت دیگر زمستان بود.پوستینم را میگشتم.آنقدر شپش در آن یافتم ک نفهمیدم پشم این پوستین بیشتر است یا شپش آن.این م یکی دیگر از جا هایی بود که بسیار خرسند شدم ک نفس خود را پایمال کردم.

دیگر اینکه وقتی سوار کشتی بودم.یک ادم بطّال و آکتور برای سرگرمی دیگران بازی در میآوورد.همه را دور خود جمع کرده بود و افسانه تعریف میکرد؛مثلا میگفت: بله،یک وقتی رفته بودیم برای جنگ با کفار.روزی اسیری گرفتم.میخواست نشان بدهد که آ« اسیر را چگونه میبرد؛نگاه به اطراف کرد و از من بی دست وپاتر و بی شخصیت تر پیدا نکرد.ناگها آمد جلو وریش مرا گرفت  و کشید به طرف جلو گفت این طور میبردم.مردم م خندیدند.خیلی خوشحال شدم.

أبو عمار

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی